میشه از اینجا رفت و به هیچ جا نرسید
میشه از خود گذشت و به خدا نرسید
میشه از تو گذشت و به هیشکی نرسید
میشه از همه چی گذشت و ..
بدتر شد!
بدتر شد!
تنهاتر شد!

برای خسته گیهای توأم با خشم و بغض و یک گوشه تمرگیدن ؛
برای چند دقیقه ی کوتاه، در خود فروپاشیدن
میشه از اینجا رفت و به هیچ جا نرسید
میشه از خود گذشت و به خدا نرسید
میشه از تو گذشت و به هیشکی نرسید
میشه از همه چی گذشت و ..
بدتر شد!
بدتر شد!
تنهاتر شد!

برای خسته گیهای توأم با خشم و بغض و یک گوشه تمرگیدن ؛
برای چند دقیقه ی کوتاه، در خود فروپاشیدن
یک بار خورشید آمده بود توی حیاط مدرسه بتابد .. تو نشسته بودی روی تاب، ماه از پشت سر هُلت میداد و داشتی می تابیدی ..
بعد انگار قطب شمال را برداری، بمالی به صحرای بزرگ آفریقا، مشت مشت عرق بریزد ؛
یا بهشت را برداری، بمالی به جهنم، شعله شعله بسوزد ؛
یا من از روی تاب برت دارم، بغلت کنم و لب به لب ببوسمت ..
منکه آتشفشان ِ یخ بودم.

و این حکایت بی مهری ست ؛ همین.
شاه غزل سعدی از زبان شجریان - آواز شوشتری [اینجا]

عکس : غروب ِ جاده
+ این روزها به طرز اسفناکی حوصله ی بلند مدتم را از دست داده ام .. باقیمانده، حوصله ی کوتاه مدت است که نه تلگرام و واتس اپ و بلاگفا و نه خیلی چیزهای دیگر را برنمی تابد که نمی تابد .. باقیمانده، همش سر می رود، یک جایی در من را تند تند لبریز می کند و اصل کارش این است که من را به ستوه دربیاورد .. احتمالن مثل سرطان پروستات، چند سال بعد که بزرگتر شدم.